خیلی درگیر هستم و گاهی بین این کارا خودم رو هم فراموش میکنم
یه همراه دارم که پا به پام میاد وبهم دلگرمی میده
امروز اتاقم رو مرتب میکردم که اتفاقی لباسای بچگیمو از تو یه کیف پیدا کردم
دامن چین دار ، کلاه بافتنی و خیلی چیزای دیگه
همشو نگه داشتم برای لیا یا هلیا
پیچیدم تو یه پاکت و توش نامه نوشتم برای دختری که نمیدونم کی میاد
براش نوشتم ؛
دختر عزیزم امروز اولین هدیه را برای تو پیچیدم که سرمایه بچگی های خودک بود، لیا ی عزیزم اگر روزی آمدی به این دنیا بدان که زن بودنت بار بزرگی به دوشت میگذارد
دختر خوبم بدان که انسان در زندگی اش شاید همیشه به یک سری چیزها نرسد ولی با این حال زندگی به پایان نمیرسد
لیا جانم برایت میگویم که شاید در مقام یه زن روزی به جایی برسی که احساست خشک شود شاید نتوانی گریه کنی و خیلی کارهای دیگر
آن موقع ها غصه نخور و سربلند باش که مردانه زن شده ای
20 اسفند 95
10 روز تا سال نو......
كوچه بارون گرفته...