
حوصله اومدن و نوشتن نداشتم خیلی درگیر هستم و گاهی بین این کارا خودم رو هم فراموش میکنمیه همراه دارم که پا به پام میاد وبهم دلگرمی میده امروز اتاقم رو مرتب میکردم که اتفاقی لباسای بچگیمو از تو یه کیف پیدا کردم دامن چین دار ، کلاه بافتنی و خیلی چیزای دیگه همشو نگه داشتم برای لیا یا هلیا پیچیدم تو یه پاکت و توش نامه نوشتم برای دختری که نمیدونم کی میاد براش نوشتم ؛xa0 دختر عزیزم امروز اولین هدیه را برای تو پیچیدم که سرمایه بچگی های خودک بود، لیا ی عزیزم اگر روزی آمدی به این دنیا بدان که زن بودنت بار...
ادامه مطلب
داشتم دنبال يه كانالي تو تلگرام بين پيام هاي چند ماه پيشم ميگشتم اتفاقي پيام هاي يكي از هم كلاسي هامو ديدم آخرين پيامش بود به من ، براي من دوست خوبي بود نفهميدم تو اين يكي دو ماه چي شد كه اينطوري شد... كاش آدم دليل يه سري اتفاقا زو بدونهxa0...
ادامه مطلب
ديروز عصر مهمون يه جمعي بودم كه يك سالي ميشه هم ديگه رو شناختيم ، موبايلم زنگ زد براي چند دقيقه از سر ميز اومدم كنار و اونا حواسشون به من نبود كه وسط صحبتم ديدم دارن از من تعريف ميكنن، از اينكه خيلي آدم عادل و مهربونى هستم و اين حرفاشب اومدم خونه و با يكي از عزيزترين هام بحثم شد و سر تايپ هاي پشت سر همش تو تلگرام نوشت كه من خيلي آدم مزخرف ، بداخلاق و بي جنبه اى هستم....•و من موندم و يه تضاد عجيب بين عصر و شبمميون اين همه حرف ، هرچى ام كه باشم شديدا دلگيرم از عصبانيت آدمها من دلگيرم....هرچقدرم مع...
ادامه مطلب
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورمبشورم بچلانم و روی طناب حیاطمان پهن کنمفردا بیایم و ببینم که مرا باد با خود برده است...
ادامه مطلب
روز خبرنگار، تولد ، روز عكاس همش تو يه ماه من بودم ذوق مرگ ميشدم به جاش xa0...
ادامه مطلب